تبلیغات
وینکس کلاپ - یه داستان جدید از وینکس که خودم ساختم

یه داستان جدید از وینکس که خودم ساختم

جمعه 6 اسفند 1389 02:15 ق.ظ

نویسنده : sara


سلام دوستان

من یه داستان درباره ی وینکس اونم ازمغزخودم نوشتم.لطفا"اگه می خواین این

داستانو تووبتون بریزین یا زیرش آدرس وب من یعنی  منبعشو بنویسیدیابنویسید

نویسنده :SARA

قبوله؟حالاداستانوبخونید.شاید به نظرتون چرت بیاد.آخه یهواومدتوذهنم ومنم 

نوشتمش.

 

یه روز استلارفته بودتوی اتاقش وداشت توی کشوش دنبال یه لباس شیک می

گشت.(آخه اون روزتولدبهترین دوستش یعنی بلوم بودواون می خواست

حتما"به این جشن بره.البته بلوم هم اونودعوت کرده بود.)

هی داشت فکر می کردکه چی بپوشه وطبق معمول درحال فکرکردن داشت 

کشوشو خالی میکرد وسط اتاق.تابه خودش اومد دیدتمام کشوشو وسط اتاق 

خالی کرده . به لباسا نگاه کردولی اون لباسی رو که مد نظرش بودوبه درد 

مهمونی می خورد رو پیدانکرد.به همین خاطررفت سرکشوی بعدی.این طوری 

شدکه تمام کشوهاشووسط اتاقش خالی کردامایه لباس خوشگل هم گیر

نیاورد.برای  همینم رفت سراغ کمدش.کمدش روهم مثل کشوش خالی کرد 

وسط اتاقش.همین طوری شدکه تمام کمداش روهم خالی کرد وسط

اتاقش.ولی بازم لباس قشنگی پیدانکرد.یهودیدساعت 7شده.تولدبلوم هم 

ساعت8شروع می شد.استلاپاشدکه یهویادش اومدکادونخریده.چون وقت 

نداشت چیزی بخره بین لباساش گشت ویه دونه لباسشوکه تازه خریده

بودبرداشت وکادوکردوروش نوشت:love Bloom بعدهم تصمیم گرفت اون 

لباسی روکه بلوم براش خریده بود بپوشه.اماهرچه قدرگشت پیداش نکرد.رفت 

وروی صندلیش نشست وبه این فکرکردکه آخرین باراونوکجاگذاشته.امابازم 

یادش نیومد. یهواحساس کردکه روی یه چیزی نشسته که داره قلقلکش می 

ده.پاشدوبه صندلی که روش نشسته بود نگاه کرد.دید روی همون لباسی که 

بلوم بهش داده بود نشسته.برش داشت تابپوشتش امامگه می شد.انقدر

 چروک شده بودکه انگارازدهن گاو دراومده.اتوروبرداشت تالباسشواتوکنه که

 دستش خوردبه اتو وسوخت.گریش دراومده بودامایه جوری خودشونگه 

داشت.بالاخره لباس واتوکرد وپوشید.باخوشحالی تمام پا شد تا بره تولد بلوم 

که یهویه نفردرزد.استلا در رو بازکرد.باتعجب دیدکه بلوم پشت دره. گفت:سلام 

بلوم .حالت چه طوره؟مگه توالان نباید توی جشن تولدت بالشی؟پس این جا

 چی کار میکنی؟

بلوم با تعجب پرسید:تولد؟تولد من؟مگه تولدمن فردا نیست؟

استلا افتاد روی مبل و دادش رفت هوا .با خودش گفت:من این همه بد بختی 

کشیدم اونوقت یادم نبود که تولد بلوم فرداست .

نزدیک بود گریه کنه .                                                                                                               یک روز بعد...

امروز تولد بلوم بود .استلا لباسی  روکه انتخاب کرده بود برداشت و پوشید .

کادوی بلوم رو هم برداشت ورفت تا توی جشن تولدبلوم شرکت کنه.رفت دم در

 اتاق بلوم .(چون تولد اونجا برگذار می شد)درزد و منتظر موند تابلوم درو باز کنه 

 و بلوم درو بازکرد.استلا رفت توی اتاق ولی کسی رون ندید. گفت: بلوم مگه

نمی خواستی تکنا  موزا و لایلا واسکای و برندون و ریون وتیمی رو دعوت 

کنی؟                                                                                                    بلوم گفت:چرا دعوتشون نکنم؟اونارم دعوت کردم .                                       

     استلا به ساعت نگاه کرد.دید ساعت8هست.گفت:پس  چرا نیومدن؟        

بلوم گفت:اونا اومدن.

استلا:پس کجان؟

بلوم:خوب رفتن.

استلا:مگه ساعت 8 جشن تولدت شروع نمی شد؟

بلوم:نه.بازم کارت تولد رو بد خوندی؟توی اون کارت من نوشته بودم:شروع

جشن ساعت 6 وپایان جشن ساعت 8.لطفا"دیر نکنید.

استلا یه جیغ بلند کشید و گفت:بیا این کادو رو بگیر.تولدت مبارک.

بعد کادو رو به بلوم داد و بوسیدش.

                                ( قصه ی ما به سر رسید

                                              استلا به تولد بلوم نرسید)

 

 




دیدگاه ها : نظربدین دیگه نامردای....
آخرین ویرایش: جمعه 6 اسفند 1389 05:52 ب.ظ